تبليغاتX
دست نوشته هاي يك مترسك

http://i16.tinypic.com/4344ozs.jpg

انگشت کوچکت را در انگشت کوچکم حلقه میکنی و شرط میبندیم، درست به اندازه اجاره عقب افتاده خانه ام و باز هم مثل همیشه من میبرم و بعد از این همه سال تازه میفهمم، از کودکی تا کنون به اندازه تمام سالهایی که شرط را برده ام....باخته ام!

برنده تو هستی، که همیشه گذاشته ای برنده شوم!

نکته بی ربط:

خانم های عزیز اگه بعد از گذاشتن کارت در جا کارتی پمپ بنزین و نیم ساعت کلنجار رفتن با دستگاه و زدن فریاد های از پیش هماهنگ نشده بر سر مسئول جایگاه همچنان در زدن بنزین مشکل داشتید و دستگاه خیلی خونسرد باز هم برای شما پیام لطفا کارت خود را وارد کنید داد، بدون خجالت و با یک اعتماد به نفس مثال زدنی، کارت تلفنتون رو از دستگاه در بیارید و کارت بنزین مربوطه را وارد کنید با تشکر!

پ.ن:

-هیچ چیز تو زندگی ارزش این رو نداره که به خاطرش زنده بمونی!

-هیچ چیز تو زندگی ارزش این رو نداره که به خاطرش بمیری!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/13ساعت 0:1 AM  توسط هدي  | 

http://hotimg25.fotki.com/a/213_207/252_56/RezaDotCom.jpg

وقتی یه مرد میگه مشکل دارم یعنی کلی چک برگشتی داره، تصادف کرده و ماشینش له شده، از اون طرف هم زنش مهرش رو گذاشته اجرا، اما وقتی یه زن میگه مشکل دارم یعنی سوهان ناخنش رو گم کرده!

وقتی یه مرد میگه حالم خوب نیست یعنی دکترا ازش قطع امید کردن و روزهای آخر عمرش رو سپری میکنه اما وقتی یه زن میگه حالم خوب نیست یعنی ممکنه بعداً سرش درد بگیره!

وقتی یه مرد میگه دلم درد میکنه یعنی دلم درد میکنه، اما وقتی یه زن میگه دلم درد میکنه یعنی احتیاج به محبت و نوازش دارم خاک بر سر، البته یه زن هیچ وقت نمیگه خاک بر سر و احتمالاً الان جو گیر شده!

وقتی یه مرد میگه میام میزنم تو دهنت یعنی میام میزنم تو دهنت اما وقتی یه زن میگه میام میزنم تو دهنت داره شوخی میکنه!

وقتی یه مرد میگه از این خونه میرم یعنی از این خونه میرم اما وقتی یه زن میگه از این خونه میرم یعنی اگه اصرار کنی نمیرم!

به هر حال همه میدونیم که متن بالا کاملا تزئینی است و برای دل خوشیِ جنس مذکر نوشته شده، واقعیت اینه که  زنها آفریده شده اند برای تحمل مشکلات و سختی ها، ایجاد آرامش، تربیت شوهر به دنیا آوردن فرزند صالح و از همه مهم تر آموختن این مسئله به آقایان که قاشق علاوه بر باز کردن در نوشابه به درد غذا خوردن هم میخوره یا اینکه جوراب فقط واسه این اختراع نشده که شب کریسمس بابانوئل توش کادو بندازه و گاهی میشود آنرا پوشید و موارد بسیار دیگر که در سخن نمیگنجد!

و اما مردها، مردها آفریده شده اند برای......برای......اممم برای......نه خودمونیم واقعاً مردها برای چی آفریده شدن!؟ هان!؟

پ.ن

1- مهم جنسیت نیست مهم کیفیته!

2- با جنبه باش تلافی نکن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/03ساعت 10:31 PM  توسط هدي  | 

http://i41.tinypic.com/33wm929.jpg

- خدمات مشاوره هزار سر نرفته بفرمائید؟

×سلام آقای دکتر دیگه  نمیدونم باید با شوهرم چیکار کنم، هم خیلی چاقه، هم خیلی بی دقته اصلا به محیط اطرافش توجه نمیکنه، مثلا همین دیشب آنچنان نشست روی تخت بچه سه ماهم که تخت داشت میشکست!

- ای بابا این که مسئله مهمی نیست خانم، یه تخت بوده دیگه،  گذشت داشته باشید!

×حق با شماست ولی آخه بچم رو تخت خواب بود!

                                                  **********************

- هزار سر نرفته بفرمائید؟

×سلام دکی جون، ببخشید من وقتی رانندگی میکنم  پدال ترمز رو که فشار میدم خون دماغ میشم می خواستم ببینم این یه مشکل روانیه؟

- نه جانم فقط هنگام رانندگی انگشتتون رو از دماغتون در بیارید!

                                                   **********************

- سلام. بفرمائید؟

×کمکم کنید دکتر جون! همسرم  به خاطر یک سهل انگاری ساده می خواد از من جدا بشه، فقط به خاطر اینکه من به اشتباه لیوان آب مادرش رو سر کشیدم!

- شوخی میکنید؟ فقط به خاطر یه لیوان آب؟ استدلالش چیه؟

×هیچی، میگه کسی که یه لیوان آب نمک رو همراه با دندون مصنوعی های شناورِ داخلش سر میکشه و متوجه نمیشه قابل اعتماد نیست!

                                                     *********************

- خدمات مشاوره بفرمائید؟

×زنی با صدایی دلنشین:سلام دکتر جان، ببخشید من یه مشکلی دارم که راستش یه ذره پیچیدست، چطور بگم، من یه زن زیبا و خوش اندامم که از لحاظ مالی هیچ کم و کسری ندارم، اما خیلی احساس تنهایی و افسردگی میکنم، احتیاج به یه هم صحبت دارم، یکی که درکم کنه، یکی که بهم محبت کنه!

-راستش همونطور که گفتید مشکلتون یه ذره پیچیدست، اگه اجازه بدید خدمت برسم حضوری حلش کنیم!

×چرا که نه...اممم...یه لحظه گوشی

×صدای یک زن دیگه: اگه خودم نشنیده بودم باور نمیکردم!

- مریم....مریم تویی؟......پس.....پس این زنیکه کی بود؟...الو.........مریم....مریم...

پ.ن

تمام عشقم را در قابلمه برایت بار گذاشته ام، به خاطر خدا یک امشب را بیرون شام نخور.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 7:50 PM  توسط هدي  | 

http://www.sharemation.com/pedram1/12527.jpg

چند روز پیش به دلیل درد وحشتناک و ناگهانی کتف چپم رفتم دکتر، دکتر پس از معاینات و بررسی های فراوان در حالی که سعی میکرد خودش رو فهمیده جلوه بده، همانطورکه پرونده ام رو می بست و یک نگاه فکورانه حوالش می کرد در مورد علت درد گفت من فکر میکنم شما یا بیل زدی یا با بیل زدنت!

بعدم دفترچم رو گرفت تا نسخه دو تا آمپول غول پیکر خانمان سوز رو برام بپیچه که به صفحه اول دفترچم نگاه کرد و فهمید دفترچه متعلق به اینجانب نیست و من با در دست گرفتن دفترچه مامانم سعی در فریب اذهان عمومی داشتم که نا گهان من هول شدم و گفتم ببخشید آقای دکتر این چیز مامانمه! دکتر در حالی که بیشرمانه میخندید گفت چرا با چیز مامانت اومدی پس چیز خودت کوش؟ و من براش توضیح دادم که چیز خودم گم شده و من مجبور به استفاده از چیز مامانم شدم ، بعد هم چند دقیقه ای برای دکتر توضیح دادم که هدف من از به کار بردن کلمه چیز یه اشتباه لپی بوده و وابستگیه خودم به هرگونه حذب و گروهی رو تکذیب کردم و راهی خونه شدم.

تو راه خونه با ژست یه آدم کتک خورده افسرده که حالا ورشکسته ام شده به خودم گفتم 21 سال از عمرت گذشته و هیچی نشدی، بعد هم با در دست گرفتن همون بیلی که باهاش خودم رو مورد ضرب و شتم قرار داده بودم و دکتر بهش اشاره کرد، طی یک خود آزاری کودکانه از خودم پرسیدم به راستی من کیم؟! و انگار از اون طرف قسمتی از وجودم با موهای فرفری و یه لنگ قرمز دور گردنش پاسخ داد: میدونی من کیم؟ من یه پرندم، آرزو دارم که یارم باشی، من یه خونه‌ی تنگ و تاریکم، کاشکی تو بیای، کنارم باشی بعد یه دفعه  قسمتی از وجودم که شیره ای تر و با اعتماد به نفس تر به نظر میرسه میپره وسط و میگه: من مرغ طوفانم نیاندیشم به طوفان! و در همین حین قسمت دیگه ای از وجودم که به طرز متشخصانه ای تا حالا لال شده بود لب به سخن می گشاید: من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم! میرم از افسردگی بمیرم که باز قسمتی از وجودم که فرهیخته تر به نظر میاد، در حالی که یه کتابِ چهارصد پونصد صفحه ای، زده زیر بغلش میگه: من می اندیشم پس هستم! و از اون ور یه قسمت دیگه که خیلیم بی ادبه میگه: هه چه گه خوریا و باز یه قسمت دیگه........آآآآای کتفم!

پ.ن:

1- به قول گوژ پشت نتردام: ( اشاره به دست) درد من اینجا نیست(اشاره به قلب) درد من اینجاست!

2- من کتفم درد میگیرد.من زمین میخورم.پس هستم.

3- از دوستانی که بهم لطف داشتن، بابت پستی که حذف شد معذرت می خوام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 11:0 PM  توسط هدي  | 

http://i38.tinypic.com/25alpn9.jpg

2000سال پیش

پدر رو به دختر ده ساله خویش: دخترم تا به حال 300 مرد جوان برای دستیابی به عشق و وصال تو تن به مبارزه داده اند و به درک واصل شده اند ، بیا به این جنگ و خون ریزی پایان ببخش، به یکی از این مردان جوان، غیور و مبارز که هر یک از قهرمانان عصر ما به حساب میان، جواب مثبت بده و ازدواج کن.

دختر:نه پدر جان هنوز 200 مرد جنگجو و قهرمان هستند که خواهان عشق و وصال منند، من با کسی ازدواج خواهم کرد که از مبارزه زنده بیرون آید و در دنیا بی همتا باشد.

200سال پیش

پدر رو به دختر پانزده ساله خویش:دخترم خواستگار جدیدت فلان الدوله صدر اعظم دربار ایران است با او چه کنیم

دختر: از اسمش خوشمان نیامد، او را سر ببرید، بعدی لطفاً

20 سال پیش

 پدر رو به دختر هفده ساله خویش: دخترم اصغر آقا و اکبر آقا و احمد آقا و کوکب خانم و کبری خانوم و صغری خانم و تنی چند از سکنه محل و کسبه بازار ازت خواستگاری کردن نمی خوای به یکیشون جواب مثبت بدی؟

دختر:آقا جون راستش من میخوام ادامه تحصیل بدم اما بازم هر چی شما بگید.

2 سال پیش

پدر رو به دختر بیست و پنج ساله خویش: دخترم همین الان تو خیابون یه پسر دیدم!

دختر: کو بابایی؟ کجاست؟ بدو بگیرش، بدو بابایی بپا در نره.

2 روز قبل

پدر رو به دختر سی ساله خویش : دخترم امروز آگهی دادم غصه نخور جور میشه

دختر:بابایی من که چشم آب نمیخوره حالا بخون ببینم چی نوشتی!

پدر : دختری دارم زیبا، سالم، بدون رنگ خوردگی، اکازیون بدون مهر و شیر بها، همراه با خونه، ماشین و امکانات جانبی و هزاران مزایای دیگر، به پسری الاف، بی پول، معتاد، سیاه مست جهت گذران زندگی و دادن دستور و زدن غر نیازمندیم در صورت اعلام آمادگی سند خانه را پشت قباله می اندازیم با تشکر.

2 سال بعد

پدر رو به دختر پنجاه ساله خویش: دخترم پس کی می خوای جواب این خواستگارت رو بدی

دختر: وا.... دَدی باز توهم زدی؟

20 سال بعد

پدر: پسرم رسیدی خونه زنگ بزن نگران نشم، میگن باز دخترا حمله کردن!


+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 7:55 PM  توسط هدي  | 

http://dc110.4shared.com/img/126041446/25518f5c/____.JPG?sizeM=3

امروز از اون روزاست که طبق یه قانون ثبت نشده فیزیکی تو در دسر افتادم اون قانونم بدین شرح که اگه جلسه قبل به دروغ دلیل تاخیر نیم ساعتت رو پنچری ماشین اعلام کرده باشی دفعه بعد حتماً ماشینت پنچر میشه و نیم ساعت تاخیر میکنی!

درست جلوم ایستاده اونقدر دهنش به دماغم نزدیکه که نا خواسته منم در عطر و مزه غذای ظهرش شریک کرده قرمه سبزی خورده با سالاد شیرازی، دستش رو به کنار در تکیه میده و جوری وایمیسه که هیچ راهی برای ورود عمودی یا افقی به کلاس باقی نمی ذاره و در همین حین خیلی جدی عنوان میکنه اگه به این رویه ادامه بدم به جای درس خوندن باید برم تو بازار حمالی کنم علی رغم درآمد خوب حمالی به دلیل جلوگیری از تحقق یافتن آرزوی استاد لبخندی اجباری به فرم شرمندگی صورتم رو می پوشونه، هنوز دقیقه ای نگذشته که بویی شبیه پفک نمکی توجهم رو جلب میکنه چیز مهمی نیست، زیر بغل استاده، لبخندم به همراه چندتا سرفه محو میشه مثل اربابی که به رعیتش نگاه میکنه یه ابروش رو بالا انداخته یه نگاه به من میندازه یه نگاه به ساعتش، مثل یه آدم شرمنده ی پررو زل زدم تو چشماش،مثل کشیشی که سعی داره با رفتارش انسانی رو به راه راست هدایت کنه بدون هیچ حرفی با انگشت دست راست اشاره میکنه که بشینم، مثل انسانی که همه چیز رو به عضو نداشتش واگذار میکنه سر جام میشینم ، هنوز درست شروع به سخنرانی نکرده که با مشاهده زبان کوچکم در ته حلقم دوباره خون به صورتش میریزه یه جوری بهم نگاه میکنه که به خودم میگم چطور تا به حال پی به گناه کبیره بودن خمیازه نبرده بودم!

                                                    *******************

امروز از اون روزاست که طبق یه قانون ثبت نشده فیزیکی تو در دسر افتادم اون قانونم بدین شرح که اگه طی یه عمل احمقانه به کسی که در تیر رس نیست توهین کنی، اون آدم قلدر ترین بشری که به چشم دیدی از آب در خواهد اومد!

جاده شلوغه به چهار راهی میرسم که قانون حاکم در آن زور و قدرته یعنی چون چراغ تزئینیه و خاموش هر کس هروقت خودش صلاح بدونه حرکت میکنه یا میپیچه، منو نمیبینه یا نمیدونم شاید ریز میبینه که با یک انحراف به چپ با سرعت به سمتم میاد علی رغم اینکه کامیونه و احترامش واجب سرم رو بیرون می کنم و میگم هو گوساله نپیچ، چیزی نمیگذره که سرش رو با موهای فرفری و یه سیبیله قجری از پنجره بیرون میاره و با چشمای ور قلمبیدش که دو سه سانتی افزایش سایز داده نگام میکنه و در حالی که از شنیدن این جمله از زبون یک ضعیفه به خشم اومده میگه با من بودی؟خب عقل حکم میکنه که به اون نبوده باشم اما دیگه دیر شده آروم میگم ناراحت شدی؟ خب گوساله بپیچ...دورخیز میکنه که از ماشین بپره بیرون که میگم.. منظورم اینه که گوساله هر کار دوس داری بکن! داره از ماشین پیاده میشه، غیرت حکم میکنه که ترس به خودم راه ندم و پیاده بشم بکشمش، عقل میگه هه چه گه خوریا، ادب میگه نکنه به مرتیکه یه چیزی بگم بهش بر بخوره، غیرت میگه یه جوری بزن از جاش پا نشه، غیرت خیلی گه های اضافه دیگه ام میخوره، من که نباید گوش بدم، مثل یک انسان متشخص ترسو پام رو میزارم رو گاز و دِ برو که رفتیم!

.کسی میگفت زندگی دایره ایست مربع، که سه ضلع دارد، عشق و محبت، اما به نظر من زندگی یه دایرست که میندازنت توش و بهت میگن برو یه گوشه بشین!

.عکس صخره ای است در برمه که سالی یکبار با تابش نور خورشید با یک زاویه خاص و منعکس شدن سایه آن در آب پدید می آید.(با دقت ببینید فوق العادست)
+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 6:29 PM  توسط هدي  | 

http://hotimg25.fotki.com/a/213_207/253_230/RezaDotCom_hands.jpg

توسط کاسنی! عزیز به یه بازی دعوت شدم که باید توش سه تا از بهترین پستام رو انتخاب کنم ،اولش به نظرم خیلی سخت اومد به صورت خود شیفته ای 12 تا از پستام رو می پرستیدم و فکر میکردم فوق العاده اند، دو روزه دارم به این موضوع فکر میکنم و درست امروز فهمیدم چقدر احمق بودم، من فراموش کرده بودم نوشته های من شاهکار ادبی نیستند، فراموش کرده بودم من نویسنده بزرگی نیستم و فراموش کرده بودم چیزی که به نوشته های من بها میدهد، دوستانی هستند که در تمام این مدت در کنارم بوده اند با خوب و بد این وبلاگ ساخته اند و خالصانه دوستشان دارم روزی که این وبلاگ رو ساختم هیچ وقت خواب چون شمایانی رو هم نمیدیدم هیچ وقت خودم رو لایق نگاهای فهیم،صبور و مهربونتون که روی نوشته هام غلت می خوردن و به اونها رونق میبخشیدند، نمیدونستم و هیچ وقت خودم رو شایسته تحسیناتون ارزیابی نمیکردم من کوچکتر از آن بودم که در کنار شما باشم و شما مهربانانه ناب ترین دوستانه های دنیا رو به من بخشیدید، روزی که به اینجا اومدم میترسیدم با شروع وبلاگ نویسی در دنیای مجازی ،چیزهایی در دنیای حقیقی رو از دست بدهم اما باز گشایی این وبلاگ نه تنها چیزی از من نستاند که بخشید و بخشید و بخشید، هنوز انتخاب برام سخته اما اینبار نه به خاطر 12 پست مزخرف ،بلکه به این خاطر که شما فوق العاده بوده اید وبه من قدرت خلق دادید هر چند که هیچ وقت فوق العاده نیافریدم!

بر باد رفته!

چیزی بیشتر از هیچ!

دوست دارم قد یه بادکنک!

از همینجا از همه کسانی که در بالا توصیفشون کردم عاجزانه تقاضا میکنم منو ضایع نکرده و در این بازی شرکت کنند!(حتی شما دوست عزیز)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 10:15 PM  توسط هدي  | 

http://dl-dj.persiangig.com/Pic-Web/ajib-jaleb/1.jpg

همه بد بختی های من از وقتی شروع شد که مادر و پدرم فراموش کردن یکی از پری ها رو برای جشن تولدم دعوت کنند، اون هم ناراحت شد بهش بر خورد و منو طلسم کرد،اما هیچ وقت شاهزاده ای برای شکستن طلسم من رو نبوسید.

همه بد بختی های من از وقتی شروع شد که وقتی از میون جنگل راهی خونه مادر بزرگ شدم تا براش خوراکی ببرم درست همون موقع که با دیدن گرگه تو لباس مادر بزرگ یه چیزی تو گوشم میگفت مشترک مورد نظر تا دقایقی دیگر تلف خواهید شد از هوش رفتم و وقتی چشمام رو باز کردم دیدم تو یه قصه دیگه ام.

همه بد بختی های من از وقتی شروع شد که نامادریم گفت بابات قصر رو به نام من کرده تا چشمت دربیاد بعدم به خدمت کارش دستور داد منو به جنگل ببره و بکشه و قلبم رو برای اون ببره،خدمتکار مادرم دلش به رحم اومد و آزادم کردو من به سمت کلبه ای در میان جنگل رفتم، هفت کوتوله با دیدنم تو خونشون گفتن وای نون خور اضافه؟ و بعد با یه لگد از خونشون پرتم کردن بیرون.

همه بد بختی های من از وقتی شروع شد که شاهزاده ای دنبالم دوید من فرار کردم و لنگه کفشم روی پله ها جا موند، شاهزاده اون رو برداشت نگاهی بهش انداخت و گفت اَه خاک تو سرت آخه دیگه کی کفش ملی میپوشه!

همه بدبختی های من از وقتی شروع شد که عاشق آقا موشه شدم و اون پول نداشت خونه و ماشین و ویلا بخره تا تو چشمای بابام آرم دلار ظاهر بشه و دودستی و کادو پیچ شده منو بهش تقدیم کنه!

همه بدبختی های من از وقتی شروع شد که زندگی شبیه هیچ کدوم از قصه های بچگیم نبود!

.مهم نیست داستان زندگیت چقدر پر مخاطرست مهم اینه که تو در هر شرایطی قهرمان خوبه باشی!

.بدترین نوع دلتنگی اینه که در کنار کسی باشی و بدانی در کنار هم نمیمانید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 11:42 PM  توسط هدي  | 

http://www.ecapic.ir/image/ECA-090920001858.jpg

آخرین خونه جدول رو به روش رو پر میکنه، لبخند نه چسب پیروز مندانه ای میزنه و میگه آخیش بالاخره بعد یه سال تموم شد! میگم یه سال برای چهارتا دونه جدول زیاد نیست؟ میگه نه بابا روی جلد مجله رو نشونم میده و میگه ببین روش نوشته 8 تا 10 سال!

می خندم میخنده، انقدر احوالمون خوشه که می خوایم زنگ بزنیم ثبت احوال ثبتش کنیم!

از اونجایی که یک ایرانی اصیل در همه زمینه ها تخصص داره ، من و دوستم هم برای اینکه خودمون رو یه ایرانیه اصیل جلوه بدیم، نشستیم پای تلویزیون و اخبار میبینیم و مسائل سیاسی رو دونه به دونه به شکل موشکافانه ای ضبط وربط میکنیم، میگه ببینم مگه این البرارعی دکتر نیست میگم خب؟ میگه پس چرا تو آژانس کار میکنه؟ میگم خب حتما ًدرس خونده دکتر بشه پول در بیاره بره یه پیکان بخره کار کنه دیگه!

میخنده میگه یه سوال دیگه؟ تو میدونی چرا شعار" آزاد باید گردد" تو راهپیمایی روز قدس اشکالی نداشت ولی تو راهپیمایی های قبلی گناه کبیره به شمار میرفت؟ میگم خب چون به کاربردن" آزاد باید گردد" تنها در مورد" مکان" جایز می باشد و فلسطین اشغالی مکان به شمار میرود اما زندانی سیاسی مکان تلقی نمیشود!

اینبار فقط یه لبخند میزنه و میگه راستی چرا تو راهپیمایی این دفعه از گاز اشک آور استفاده نکردن؟میگم خب خنگه آخه گاز اشک آور روزه رو باطل میکنه،به جاش این جور مواقع از مشت و لگد استفاده میکنن که هم دم دست تره و هم از لحاظ شرعی و قانونی روزت رو باطل نمیکنه و هم اینکه به هر حال کتک خوردن از هیچی نخوردن که بهتره!

میگه راستی مگه روسیه هم در اشغال فلسطین نقش داشته؟ میگم پاشو... پاشو برو بخواب که بیشتر بیدار بمونی امروز و فرداست در وبلاگم رو تخته کنن! لبخند کشداری میزنه و دندونای ردیف و یه دستش رو به نمایش میذاره، میگه خیلی خوشحال شدم استاد، با این ورژن جدیدی که شما امشب از مسائل سیاسی اجتماعی ارائه دادی همین روزاست که به عنوان یک دیپلمات جدید در سطح جهانی مطرح بشی، میگم اتفاقاً مامانم همیشه تصور میکرد من آدم بزرگی میشم و من هیچوقت کوچکترین تلاشی در جهت تحقق تصوراتش نکردم، میگه راستی سحر صدات کنم؟ میگم نه ترجیحاً  همون هدی صدام کن، میخنده و میره که بخوابه!

میرم دوش بگیرم و طبق عادت همیشگی میزنم زیر آواز از جونی جونوم لیلا فروهر ودو پنجره گو گوش گرفته تا سرودای انقلابی و مداحی هایی که در خاطرم هست رو دونه دونه تست میکنم و حتی صدای زیر و اعصاب خورد کنم و ساعتی که چیزی حدود 2 نیمه شب رو نشون میده نمیتونه جلوم رو بگیره!  دارم قسمتی از دعایی رو زیر لب می خونم که با تعجب در و باز میکنه ومیگه دعا توسل میخونی؟ میگم آره، میگه خب حالا کجاشی؟ میگم چطور؟ میگه میخوام ببینم کی از حموم میای بیرون میخندم دعا رو نصفه ول میکنم وشروع میکنم سرود ملی کشورمون رو زیر لب زمزمه کردن از بیرون داد میزنه آخیش مثکه برنامه هات تموم شد، حالا میتونم بخوابم!

                                                           ********

پ.ن

1-متن خیلی خوبی نیست می دونم، حال و روزم هم چندان خوب نیست، پس لطفاً از زدن غر به شدت بپرهیزید!

2- تصویر این پست هیچگونه ار تباطی به پست نداره لطفاً در صورت پیدا کردن ارتباط سریعاً اون رو تحویل و خانواده ای رو از نگرانی نجات بدید!

3-پیدا کردن هر گونه ارتباط بی ربط پیگرد قانونی دارد!

4-ما دو تن مغرور

هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من تنهای تنهایم

من به دیدار تو می آیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/29ساعت 11:58 AM  توسط هدي  | 

http://e-saman.ir/images/meimon.jpg

مامانم از اون دسته آدماییِ که مدام دچار سوءتفاهمه! یعنی یه جورایی تو هشتاد در صد موارد وقتی ازش سوالی میشه شروع میکنه به جواب دادن به پیش فرض های خودش و نتیجه گیری کردن از اونها.مثلاً کافیه بهش بگی مامان امروز بیرون نمیری؟ اونوقته که با زبون مثل ژسه اش ترورت میکنه: الهی من بمیرم که تو راحت شی! یعنی تحمل من انقدر سخته! از من بدت میاد! اصلاً یعنی چی که بیرون نمیری؟می خوای من برم بیرون چی کار کنی؟کی قراره بیاد اینجا؟ پارتی گرفتی؟ هییی معتاد شدی؟ دختر من و تریاک! ........ حالا بیا و درستش کن، مامان من یه نقطه ضعف بزرگ هم داره که اون نقطه ضعف بزرگ تشکیل شده از یک سوسک کوچک!

4-5ساله بودم و دوران طفولیت رو سپری میکردم و بر عکس مامانم بسیار نترس بودم و دچار نوعی سادیسم ساده که به واسطه اون گه گاه سوسکی نیمه جون رو به خونه مورچه ها می انداختم و علی رغم نگاه معصومانه سوسکه و التماس های جانگدازش در لحظه های آخر عمر کوتاهش  از زنده زنده خورده شدنش توسط مورچه ها لذت میبردم، کم کم مورچه ها به من لقب گلادیاتور دادن... و مادر بزرگم با مشاهده پیشرفت روز افزون من به روحیه جنگجو و توانایی هایم ایمان آورد و برای پنهان کردن نقطه ضعف دختر عزیز تر از جانش من رو به کوهستانی دور دست برد تا با آموختن فنون رزمی به من از دخترش در مقابل سوسک این هیولای ستمگر کوچک محافظت کند!

اولین فنون فنون دستی بود که به وسیله اون من یاد گرفتم به وسیله دست سوسک را گرفته، فیتیله پیچ کرده و به سطل زباله پرتاب کنم! بعضی وقتا هم به وسیله دست سوسک رو روی زمین متلاشی میکردم که علی رغم تمرینات بسیار و ابتلا به سادیسم ساده، چسبیدن دل و رودش به کف دستم چندان با روحیم ساز گار نبود!

این بود که مادر بزرگم که من تو اون دوره استاد بوروسلیه("ه"آخر به دلیل مونث بودن الصاق گشته است) صداش میکردم به فکر آموزش فنون رزمی به من به وسیله سلاح افتاد!

اولین و ساده ترین سلاح حشره کش بود که میدانید حشره کش ها همان عامل اعصاب ضعیف شده میباشد که در جنگ ها استفاده میشده، که پس از استفاده از اون سوسک بلا میشد و شروع به دویدن میکرد و ناگهان در همان حال که هنوز گرم بود و میدوید جان به جان آفرین تسلیم میکرد و بعد از یک ربع بیست دقیقه تازه میفهمید مرده و در حالی که طاق باز روی زمین می افتاد به سوی سرای باقی میشتافت!این روش نیز بسیار نا جوانمردانه می نمود و با آرمانهای من در تضاد بود!

این بود که مادر بزرگم سراغ فنون سری که فقط خودش از اون آگاه بود رفت و قتل عام سوسکها به وسیله کفش و دمپایی رو به من آموخت! همانطور که میدونید دمپایی اولین سلاح ساخته شده توسط انسان بر ضد سوسکهاست که انسانهای اولیه اون رو اختراع کردن و بعد ها فهمیدن که میشود آن را پوشید!

به هر حال باز هم بی فایده بود، یعنی مادر بزرگم اشتباه حدس زده بود و من اصلاً روحیه جنگجو یی نداشتم یعنی بیشتر ترجیح میدادم با سوسکها به بحث و تبادل نظر بپردازم و اون ها رو قانع کنم که دست از سر من و زندگیم بر دارن یا مثلاً بجای تنبیه اونها بابت امتناع از خوردن مواد سمی خودم یکی دو قاشق از سموم بخورم تا اونها هم تشویق به خوردن بشن! یا روی گنده لاتشون رو کم کنم تا سر و کله بقیشون هم دیگه اون دور و برا پیدا نشه!

مادر بزرگم بعد از آگاهی از طرز فکر من برای همیشه من رو از خانواده طرد کرد البته نه برای نداشتن روحیه مبارز، بلکه به دلیل مالیخولیایی بودن و خطر ناک تلقی شدن برای اعضای خانواده!                                                              

                                                          ********

دیشب در حالی که روی جزوه بد خطم تمرکز کرده بودم و سعی میکردم برای امتحان فردا اون رو بخونم و چون موفق به خوندنش نمیشدم، داشتم مباحث رو حدس میزدم و مامانم هم پای تلفن مشغول صحبت کردن با الاف دیگه ای که اونطرف خط نشسته بود و داشت به پیش فرض ها و نتیجه گیری هایش گوش میداد بود که ناگهان بویی شبیه سیرابی همراه با کشک اضافه حواسم رو پرت کرد، از اونجایی که هر دو ماده نامبرده از علائق شخصیم محسوب میشدن دنبال بو رو گرفتم و در نهایت دماغم چسبید به پای بابام که روی مبل خوابش برده بود! داشتم خودم رو برای داد و بیداد آماده میکردم که مامانم با یه جیغ بنفش تمرکزم رو به هم زد!

خودش بود!..... ایندفعه با دفعات پیش فرق داشت پای ناموس و شرف و خانواده وسط بود  به همین دلیل در حالی که با صدای "ویجی" مشغول کفتن: تو پدر منو کشتی..... تو مادر منو کشتی..... تو همه کسِ منو کشتی بود با دمپاییم توی سرش کوبیدم، اما ...وقتی دمپایی رو بلند کردم به شدت از کرده خود پشیمان شدم و دلم به درد آمد، آخه سوسکه حامله بود! اول بسیار فرهیخته مآبانه کلاهم و برداشتم و یک دقیقه سکوت اعلام کردم بعد دیدم این اعمال متشخصانه در خور شخصیت من نیست این بود که بالای سرش نشستم و گفتم پاشو زن داداش....پاشو....نه تو نباید بمیری ...زن داداش من برات پیرهن مشکی نیاورده بودم!

                                                              ********

دیشب تا حالا خواب بد میبینم، خواب یه کمد دمپایی!

خدا کنه منو بخشیده باشه و نخواد روز قیامت، با یه دمپاییِ عظیم الجثه، توی سرم بزنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 4:10 AM  توسط هدي  |