نگفتنی!

http://i41.tinypic.com/33wm929.jpg

- خدمات مشاوره هزار سر نرفته بفرمائید؟

×سلام آقای دکتر دیگه  نمیدونم باید با شوهرم چیکار کنم، هم خیلی چاقه، هم خیلی بی دقته اصلا به محیط اطرافش توجه نمیکنه، مثلا همین دیشب آنچنان نشست روی تخت بچه سه ماهم که تخت داشت میشکست!

- ای بابا این که مسئله مهمی نیست خانم، یه تخت بوده دیگه،  گذشت داشته باشید!

×حق با شماست ولی آخه بچم رو تخت خواب بود!

                                                  **********************

- هزار سر نرفته بفرمائید؟

×سلام دکی جون، ببخشید من وقتی رانندگی میکنم  پدال ترمز رو که فشار میدم خون دماغ میشم می خواستم ببینم این یه مشکل روانیه؟

- نه جانم فقط هنگام رانندگی انگشتتون رو از دماغتون در بیارید!

                                                   **********************

- سلام. بفرمائید؟

×کمکم کنید دکتر جون! همسرم  به خاطر یک سهل انگاری ساده می خواد از من جدا بشه، فقط به خاطر اینکه من به اشتباه لیوان آب مادرش رو سر کشیدم!

- شوخی میکنید؟ فقط به خاطر یه لیوان آب؟ استدلالش چیه؟

×هیچی، میگه کسی که یه لیوان آب نمک رو همراه با دندون مصنوعی های شناورِ داخلش سر میکشه و متوجه نمیشه قابل اعتماد نیست!

                                                     *********************

- خدمات مشاوره بفرمائید؟

×زنی با صدایی دلنشین:سلام دکتر جان، ببخشید من یه مشکلی دارم که راستش یه ذره پیچیدست، چطور بگم، من یه زن زیبا و خوش اندامم که از لحاظ مالی هیچ کم و کسری ندارم، اما خیلی احساس تنهایی و افسردگی میکنم، احتیاج به یه هم صحبت دارم، یکی که درکم کنه، یکی که بهم محبت کنه!

-راستش همونطور که گفتید مشکلتون یه ذره پیچیدست، اگه اجازه بدید خدمت برسم حضوری حلش کنیم!

×چرا که نه...اممم...یه لحظه گوشی

×صدای یک زن دیگه: اگه خودم نشنیده بودم باور نمیکردم!

- مریم....مریم تویی؟......پس.....پس این زنیکه کی بود؟...الو.........مریم....مریم...

پ.ن

تمام عشقم را در قابلمه برایت بار گذاشته ام، به خاطر خدا یک امشب را بیرون شام نخور.

مرض زندگی!

http://www.sharemation.com/pedram1/12527.jpg

چند روز پیش به دلیل درد وحشتناک و ناگهانی کتف چپم رفتم دکتر، دکتر پس از معاینات و بررسی های فراوان در حالی که سعی میکرد خودش رو فهمیده جلوه بده، همانطورکه پرونده ام رو می بست و یک نگاه فکورانه حوالش می کرد در مورد علت درد گفت من فکر میکنم شما یا بیل زدی یا با بیل زدنت!

بعدم دفترچم رو گرفت تا نسخه دو تا آمپول غول پیکر خانمان سوز رو برام بپیچه که به صفحه اول دفترچم نگاه کرد و فهمید دفترچه متعلق به اینجانب نیست و من با در دست گرفتن دفترچه مامانم سعی در فریب اذهان عمومی داشتم که نا گهان من هول شدم و گفتم ببخشید آقای دکتر این چیز مامانمه! دکتر در حالی که بیشرمانه میخندید گفت چرا با چیز مامانت اومدی پس چیز خودت کوش؟ و من براش توضیح دادم که چیز خودم گم شده و من مجبور به استفاده از چیز مامانم شدم ، بعد هم چند دقیقه ای برای دکتر توضیح دادم که هدف من از به کار بردن کلمه چیز یه اشتباه لپی بوده و وابستگیه خودم به هرگونه حذب و گروهی رو تکذیب کردم و راهی خونه شدم.

تو راه خونه با ژست یه آدم کتک خورده افسرده که حالا ورشکسته ام شده به خودم گفتم 21 سال از عمرت گذشته و هیچی نشدی، بعد هم با در دست گرفتن همون بیلی که باهاش خودم رو مورد ضرب و شتم قرار داده بودم و دکتر بهش اشاره کرد، طی یک خود آزاری کودکانه از خودم پرسیدم به راستی من کیم؟! و انگار از اون طرف قسمتی از وجودم با موهای فرفری و یه لنگ قرمز دور گردنش پاسخ داد: میدونی من کیم؟ من یه پرندم، آرزو دارم که یارم باشی، من یه خونه‌ی تنگ و تاریکم، کاشکی تو بیای، کنارم باشی بعد یه دفعه  قسمتی از وجودم که شیره ای تر و با اعتماد به نفس تر به نظر میرسه میپره وسط و میگه: من مرغ طوفانم نیاندیشم به طوفان! و در همین حین قسمت دیگه ای از وجودم که به طرز متشخصانه ای تا حالا لال شده بود لب به سخن می گشاید: من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم! میرم از افسردگی بمیرم که باز قسمتی از وجودم که فرهیخته تر به نظر میاد، در حالی که یه کتابِ چهارصد پونصد صفحه ای، زده زیر بغلش میگه: من می اندیشم پس هستم! و از اون ور یه قسمت دیگه که خیلیم بی ادبه میگه: هه چه گه خوریا و باز یه قسمت دیگه........آآآآای کتفم!

پ.ن:

1- به قول گوژ پشت نتردام: ( اشاره به دست) درد من اینجا نیست(اشاره به قلب) درد من اینجاست!

2- من کتفم درد میگیرد.من زمین میخورم.پس هستم.

3- از دوستانی که بهم لطف داشتن، بابت پستی که حذف شد معذرت می خوام!

ازدوج، یزدوج، ازدواج!

http://i38.tinypic.com/25alpn9.jpg

2000سال پیش

پدر رو به دختر ده ساله خویش: دخترم تا به حال 300 مرد جوان برای دستیابی به عشق و وصال تو تن به مبارزه داده اند و به درک واصل شده اند ، بیا به این جنگ و خون ریزی پایان ببخش، به یکی از این مردان جوان، غیور و مبارز که هر یک از قهرمانان عصر ما به حساب میان، جواب مثبت بده و ازدواج کن.

دختر:نه پدر جان هنوز 200 مرد جنگجو و قهرمان هستند که خواهان عشق و وصال منند، من با کسی ازدواج خواهم کرد که از مبارزه زنده بیرون آید و در دنیا بی همتا باشد.

200سال پیش

پدر رو به دختر پانزده ساله خویش:دخترم خواستگار جدیدت فلان الدوله صدر اعظم دربار ایران است با او چه کنیم

دختر: از اسمش خوشمان نیامد، او را سر ببرید، بعدی لطفاً

20 سال پیش

 پدر رو به دختر هفده ساله خویش: دخترم اصغر آقا و اکبر آقا و احمد آقا و کوکب خانم و کبری خانوم و صغری خانم و تنی چند از سکنه محل و کسبه بازار ازت خواستگاری کردن نمی خوای به یکیشون جواب مثبت بدی؟

دختر:آقا جون راستش من میخوام ادامه تحصیل بدم اما بازم هر چی شما بگید.

2 سال پیش

پدر رو به دختر بیست و پنج ساله خویش: دخترم همین الان تو خیابون یه پسر دیدم!

دختر: کو بابایی؟ کجاست؟ بدو بگیرش، بدو بابایی بپا در نره.

2 روز قبل

پدر رو به دختر سی ساله خویش : دخترم امروز آگهی دادم غصه نخور جور میشه

دختر:بابایی من که چشم آب نمیخوره حالا بخون ببینم چی نوشتی!

پدر : دختری دارم زیبا، سالم، بدون رنگ خوردگی، اکازیون بدون مهر و شیر بها، همراه با خونه، ماشین و امکانات جانبی و هزاران مزایای دیگر، به پسری الاف، بی پول، معتاد، سیاه مست جهت گذران زندگی و دادن دستور و زدن غر نیازمندیم در صورت اعلام آمادگی سند خانه را پشت قباله می اندازیم با تشکر.

2 سال بعد

پدر رو به دختر پنجاه ساله خویش: دخترم پس کی می خوای جواب این خواستگارت رو بدی

دختر: وا.... دَدی باز توهم زدی؟

20 سال بعد

پدر: پسرم رسیدی خونه زنگ بزن نگران نشم، میگن باز دخترا حمله کردن!


قوانینِ ثبت نشده!

http://dc110.4shared.com/img/126041446/25518f5c/____.JPG?sizeM=3

امروز از اون روزاست که طبق یه قانون ثبت نشده فیزیکی تو در دسر افتادم اون قانونم بدین شرح که اگه جلسه قبل به دروغ دلیل تاخیر نیم ساعتت رو پنچری ماشین اعلام کرده باشی دفعه بعد حتماً ماشینت پنچر میشه و نیم ساعت تاخیر میکنی!

درست جلوم ایستاده اونقدر دهنش به دماغم نزدیکه که نا خواسته منم در عطر و مزه غذای ظهرش شریک کرده قرمه سبزی خورده با سالاد شیرازی، دستش رو به کنار در تکیه میده و جوری وایمیسه که هیچ راهی برای ورود عمودی یا افقی به کلاس باقی نمی ذاره و در همین حین خیلی جدی عنوان میکنه اگه به این رویه ادامه بدم به جای درس خوندن باید برم تو بازار حمالی کنم علی رغم درآمد خوب حمالی به دلیل جلوگیری از تحقق یافتن آرزوی استاد لبخندی اجباری به فرم شرمندگی صورتم رو می پوشونه، هنوز دقیقه ای نگذشته که بویی شبیه پفک نمکی توجهم رو جلب میکنه چیز مهمی نیست، زیر بغل استاده، لبخندم به همراه چندتا سرفه محو میشه مثل اربابی که به رعیتش نگاه میکنه یه ابروش رو بالا انداخته یه نگاه به من میندازه یه نگاه به ساعتش، مثل یه آدم شرمنده ی پررو زل زدم تو چشماش،مثل کشیشی که سعی داره با رفتارش انسانی رو به راه راست هدایت کنه بدون هیچ حرفی با انگشت دست راست اشاره میکنه که بشینم، مثل انسانی که همه چیز رو به عضو نداشتش واگذار میکنه سر جام میشینم ، هنوز درست شروع به سخنرانی نکرده که با مشاهده زبان کوچکم در ته حلقم دوباره خون به صورتش میریزه یه جوری بهم نگاه میکنه که به خودم میگم چطور تا به حال پی به گناه کبیره بودن خمیازه نبرده بودم!

                                                    *******************

امروز از اون روزاست که طبق یه قانون ثبت نشده فیزیکی تو در دسر افتادم اون قانونم بدین شرح که اگه طی یه عمل احمقانه به کسی که در تیر رس نیست توهین کنی، اون آدم قلدر ترین بشری که به چشم دیدی از آب در خواهد اومد!

جاده شلوغه به چهار راهی میرسم که قانون حاکم در آن زور و قدرته یعنی چون چراغ تزئینیه و خاموش هر کس هروقت خودش صلاح بدونه حرکت میکنه یا میپیچه، منو نمیبینه یا نمیدونم شاید ریز میبینه که با یک انحراف به چپ با سرعت به سمتم میاد علی رغم اینکه کامیونه و احترامش واجب سرم رو بیرون می کنم و میگم هو گوساله نپیچ، چیزی نمیگذره که سرش رو با موهای فرفری و یه سیبیله قجری از پنجره بیرون میاره و با چشمای ور قلمبیدش که دو سه سانتی افزایش سایز داده نگام میکنه و در حالی که از شنیدن این جمله از زبون یک ضعیفه به خشم اومده میگه با من بودی؟خب عقل حکم میکنه که به اون نبوده باشم اما دیگه دیر شده آروم میگم ناراحت شدی؟ خب گوساله بپیچ...دورخیز میکنه که از ماشین بپره بیرون که میگم.. منظورم اینه که گوساله هر کار دوس داری بکن! داره از ماشین پیاده میشه، غیرت حکم میکنه که ترس به خودم راه ندم و پیاده بشم بکشمش، عقل میگه هه چه گه خوریا، ادب میگه نکنه به مرتیکه یه چیزی بگم بهش بر بخوره، غیرت میگه یه جوری بزن از جاش پا نشه، غیرت خیلی گه های اضافه دیگه ام میخوره، من که نباید گوش بدم، مثل یک انسان متشخص ترسو پام رو میزارم رو گاز و دِ برو که رفتیم!

.کسی میگفت زندگی دایره ایست مربع، که سه ضلع دارد، عشق و محبت، اما به نظر من زندگی یه دایرست که میندازنت توش و بهت میگن برو یه گوشه بشین!

.عکس صخره ای است در برمه که سالی یکبار با تابش نور خورشید با یک زاویه خاص و منعکس شدن سایه آن در آب پدید می آید.(با دقت ببینید فوق العادست)

این نه منم!

http://hotimg25.fotki.com/a/213_207/253_230/RezaDotCom_hands.jpg

توسط کاسنی! عزیز به یه بازی دعوت شدم که باید توش سه تا از بهترین پستام رو انتخاب کنم ،اولش به نظرم خیلی سخت اومد به صورت خود شیفته ای 12 تا از پستام رو می پرستیدم و فکر میکردم فوق العاده اند، دو روزه دارم به این موضوع فکر میکنم و درست امروز فهمیدم چقدر احمق بودم، من فراموش کرده بودم نوشته های من شاهکار ادبی نیستند، فراموش کرده بودم من نویسنده بزرگی نیستم و فراموش کرده بودم چیزی که به نوشته های من بها میدهد، دوستانی هستند که در تمام این مدت در کنارم بوده اند با خوب و بد این وبلاگ ساخته اند و خالصانه دوستشان دارم روزی که این وبلاگ رو ساختم هیچ وقت خواب چون شمایانی رو هم نمیدیدم هیچ وقت خودم رو لایق نگاهای فهیم،صبور و مهربونتون که روی نوشته هام غلت می خوردن و به اونها رونق میبخشیدند، نمیدونستم و هیچ وقت خودم رو شایسته تحسیناتون ارزیابی نمیکردم من کوچکتر از آن بودم که در کنار شما باشم و شما مهربانانه ناب ترین دوستانه های دنیا رو به من بخشیدید، روزی که به اینجا اومدم میترسیدم با شروع وبلاگ نویسی در دنیای مجازی ،چیزهایی در دنیای حقیقی رو از دست بدهم اما باز گشایی این وبلاگ نه تنها چیزی از من نستاند که بخشید و بخشید و بخشید، هنوز انتخاب برام سخته اما اینبار نه به خاطر 12 پست مزخرف ،بلکه به این خاطر که شما فوق العاده بوده اید وبه من قدرت خلق دادید هر چند که هیچ وقت فوق العاده نیافریدم!

بر باد رفته!

چیزی بیشتر از هیچ!

دوست دارم قد یه بادکنک!

از همینجا از همه کسانی که در بالا توصیفشون کردم عاجزانه تقاضا میکنم منو ضایع نکرده و در این بازی شرکت کنند!(حتی شما دوست عزیز)

 

مثل هیچ کس!

http://dl-dj.persiangig.com/Pic-Web/ajib-jaleb/1.jpg

همه بد بختی های من از وقتی شروع شد که مادر و پدرم فراموش کردن یکی از پری ها رو برای جشن تولدم دعوت کنند، اون هم ناراحت شد بهش بر خورد و منو طلسم کرد،اما هیچ وقت شاهزاده ای برای شکستن طلسم من رو نبوسید.

همه بد بختی های من از وقتی شروع شد که وقتی از میون جنگل راهی خونه مادر بزرگ شدم تا براش خوراکی ببرم درست همون موقع که با دیدن گرگه تو لباس مادر بزرگ یه چیزی تو گوشم میگفت مشترک مورد نظر تا دقایقی دیگر تلف خواهید شد از هوش رفتم و وقتی چشمام رو باز کردم دیدم تو یه قصه دیگه ام.

همه بد بختی های من از وقتی شروع شد که نامادریم گفت بابات قصر رو به نام من کرده تا چشمت دربیاد بعدم به خدمت کارش دستور داد منو به جنگل ببره و بکشه و قلبم رو برای اون ببره،خدمتکار مادرم دلش به رحم اومد و آزادم کردو من به سمت کلبه ای در میان جنگل رفتم، هفت کوتوله با دیدنم تو خونشون گفتن وای نون خور اضافه؟ و بعد با یه لگد از خونشون پرتم کردن بیرون.

همه بد بختی های من از وقتی شروع شد که شاهزاده ای دنبالم دوید من فرار کردم و لنگه کفشم روی پله ها جا موند، شاهزاده اون رو برداشت نگاهی بهش انداخت و گفت اَه خاک تو سرت آخه دیگه کی کفش ملی میپوشه!

همه بدبختی های من از وقتی شروع شد که عاشق آقا موشه شدم و اون پول نداشت خونه و ماشین و ویلا بخره تا تو چشمای بابام آرم دلار ظاهر بشه و دودستی و کادو پیچ شده منو بهش تقدیم کنه!

همه بدبختی های من از وقتی شروع شد که زندگی شبیه هیچ کدوم از قصه های بچگیم نبود!

.مهم نیست داستان زندگیت چقدر پر مخاطرست مهم اینه که تو در هر شرایطی قهرمان خوبه باشی!

.بدترین نوع دلتنگی اینه که در کنار کسی باشی و بدانی در کنار هم نمیمانید!

ادامه نوشته